شرح عشق و عاشق و معشوق
11:24 1405/2/19از کتاب در منزل عشق (کتابخانه مجازی طاقچه)
من و استادم، درکاروان دختر پادشاه چین، پشت کجاوهی شاهزادهخانم در حرکت بودیم. در میانهی راه، ناگهان پردهی کجاوه کنار رفت و سیمای آن دختر بر من نمایان شد. دلم از کف برفت و دهانم همچون دهانهی غار پسر برادر قابیل باز ماند.
من: چرا دهانت همچون دهانهی غار پسر برادر قابیل باز مانده است؟
من: استاد! من عاشق شدهام.
استادالعلما بلافاصله یک پسِ گردنی آهسته به من زد و گفت: زرشک.
دخترپادشاه چین که زرشک پلو با مرغ را بسیار دوست میداشت، کنجکاو شد. پرس و جو کرد و توسط یکی از افرادش متوجه ماجرا شد.
شاهزادهخانم بلند گفت: اگر او عاشق شده است، اجازهی خواستگاری به او میدهم.
استاد آهسته گفت: ای خاک کف استخر بر وسط سرت. آخر این چه مدل عاشق شدن است!
من: استاد نگران مباشید. او قبول میکند. من که از آقایی چیزی کم ندارم. تازه اگر بفهمد در کشور ما بعد از ازدواج، یارانهیمان از پدارانمان میگیرند و به خودمان میدهند، حتما ازدواج با من را قبول مینماید.
استاد: آخر ...
من: آخر ندارد. فکر کنم خوشتیپیام در چشم شاهزادهخانم جلوه کرده است. ما با هم ازدواج میکنیم و یارانههایمان را میگیریم و او خوشبخت میشود.
استاد: وقت کردی کمی از خودت تعریف کن.
من: چشم.
استاد: همیشه انشاءالله و ماشاءالله گفتن یادت نرود.
من: باشد.
استاد: دقت بنما، مهم است.
من: خودم میدانم.
استاد: نمیدانی. مثلاً حضرت ابراهیم(ع) بلافاصله بعد از اینکه به پدر یا عمویش میگوید برایت استغفار میکنم میگوید: البته من مالک چیزی نیستم و فقط ميتوانم دعا کنم ...قَوْلَ إِبْراهيمَ لِأَبيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْء...(ممتحنه4) ... ابراهيم[كه] به پدر خود[گفت:] حتماً براى تو آمرزش خواهم خواست، با آنكه در برابر خدا اختيار چيزى را براى تو ندارم....(ممتحنه4) یا مثلاً حضرت شعیب(ع) بلافاصله بعد از اینکه میگوید میخواهم جامعه را اصلاح کنم، میگوید: البته توفیقش فقط از خداست. إِنْ أُريدُ إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفيقي إِلاَّ بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنيبُ (هود88) من قصدى ندارم جز اصلاح[جامعه] تا آنجا كه بتوانم؛ و توفيق من جز به[يارى] خدا نيست. بر او توكّل كردهام و به سوى او بازمیگردم. (هود88) یا حضرت یوسف(ع) بلافاصله بعد از اینکه میگوید من خیانت نکردهام میگوید: البته کنترل نفسم به خاطر رحمت خداوند بود. ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدي كَيْدَ الْخائِنينَ(یوسف52) وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحيمٌ (یوسف53) [يوسف گفت:] اين[درخواست اعاده حيثيّت] براى آن بود كه[عزيز] بداند من در نهان به او خيانت نكردم، و خدا نيرنگ خائنان را به جايى نمىرساند. (یوسف52) و من نفس خود را تبرئه نمیكنم، چرا كه نفس قطعاً به بدى امر مىكند، مگر كسى را كه خدا رحم كند، زيرا پروردگار من آمرزندهی مهربان است. (یوسف53)
من: استاد عجب نکتهی باحالی نمودندی.
استاد: خواهش مینمایم. پس همیشه یادت باشد؛ اول کار بسمالله بگو. برای کارهای آینده اِن شاءالله و برای کارهایی که انجام شده ما شاءالله. وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُ الْعالَمينَ (تکویر29) و تا خدا، پروردگار جهانيان، نخواهد، [شما نيز] نخواهيد خواست. (تکویر29)
وارد کجاوهی دختر پادشاه چین شدم تا از او خواستگاری بکنم.
من: اول از همه بفرمایید اسم شما چیست؟
او: سونویانگ کوانگ مایونگ نونگ
من: من میتوانم شما را سونو خطاب کنم. چون دو بار که اسم شما را بگویم شب شده است. و در بساط شمایان زیرشلواری موجود نمیباشد.
او: خیر. سونو انسان را یاد سونوگرافی میاندازد که اکثراً به جای خانمها، مردها مسئول دستگاه هستند. به جای اینکه خانمها، خانمها را سونو کنند، مردها این کار را میکنند. گویا در کشور شما تعداد زنان خیلی کم است؟
من: بگذریم. میخواهم ثابت کنم که گرچه با یک نگاه عاشق شدهام، اما عشق واقعی است.
او: بفرمایید.
من: عشق را با آیهی ...أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ... اثبات میکنم.
او: شوخی مینمایید!
من: خیر. با همین آیه، رابطهی عاشق و معشوق را شرح میدهم.
او: آخر این آیه خیلی بیربط است.
من: وقتی آیه دست ماها باشد، هرچند عالم و دانشمند باشیم، چیز شگرفی از آن فهم نمیشود. اما همین آیه در دست امام معصوم باشد، معانی عرفانی و عمیق بسیار از آن درک میشود.
او: خب بفرمایید.
من: وقتی معشوق غایب باشد، اول به صفات او میپردازیم و بعد، از صفات او به او میرسیم. اما وقتی معشوق حاضر باشد، اول خود او را درک میکنیم و از خود او، به اسم او و صفات او میرسیم. خداوند همواره حاضر است و ما غایب. خداوند از رگ گردن به ما نزدیکتر است ....وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ (ق16) ... و ما از شاهرگ[او] به او نزديكتريم (ق16) و حتی بالاتر؛ قبل از اینکه چیزی از قلب ما بگذرد، خداوند میداند. یعنی خداوند به قلب ما از خود ما نزدیکتر است. ... وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ ...(انفال24) ...و بدانيد كه خدا ميان آدمى و دلش حایل مىگردد...(انفال24)
وقتی که در جادّه هستیم خدا را درک نمیکنیم. اما همین که در دّره میافتیم، بیاختیار خدا را صدا میزنیم. چون تنها کسی که آنجا حاضر است، اوست. در حالی که خدای جادّه و خدای درّه یکی است. اول میفهمیم که او هست. بعد، از صفاتش مثل قدرت و کرمش میخواهیم ما را نجات بدهد. در این آیه برادران یوسف(ع) بعد از اینکه فهمیدند عزیز مصر همان یوسف(ع) است، گفتند: قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخي ...(یوسف90) گفتند: آيا تو خود يوسفى؟ گفت: [آرى،] من يوسفم و اين برادر من است...(یوسف90) پس یوسف(ع) را توسّط خود او شناختند. نه به وسيله ديگرى، و نه توسّط خيالات قلبى و بافتههاى ذهنى خود.
و گفتند: آیا تو خود یوسفی؟ أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ و نگفتند آیا یوسف تویی؟ یعنی اول ضمیر (ک) بعد (انت) و بعد اسم حضرت را گفتند. یعنی از خود او به او رسیدند. و بعد به اسم و صفات او پی بردند. این شرح حدیث بود. اصل حدیث که طولانی است در تحف العقول، ترجمه جعفرى، ص: 308 میباشد. من هم با یک نگاه شما را دیدم و از شما به شما رسیدم.
او: شمارهی صفحه حدیث را هم حفظ کردهاید؟
من: شمارهی صفحه را برای خوانندگان گفتم وگرنه حفظ نیستم.
او: آهان. درک میکنم. من هماکنون مسلمان میشوم. وقتی از عبارت به این کوچکی چنین معنای بلندی بیرون میآید، حتما قرآن معجزه است. و باید بارها و بارها آن را خواند. معنایش را فهمید و به کار برد. و یادآوری کرد.
و این چنین او مسلمان شد.
او: اما شما هم اشتباه کردیدها! چون خواهر من که پشت پنجرهی کجاوه ایستاده، از من بسیار زیباتر است.
به سمت پنجره که نگاه کردم، بلافاصله گفت: و شما هم در ظاهر و جمال گیر کردهاید؛ وگرنه برنمیگشتید که زیباتر را ببینید. معشوق را شناختید. اما عاشق نشدید و فراموش کردید. مثل اکثر انسانها که در هنگام افتادن در درّه، خدا را میجویند و مییابند، اما وقتی نجات پیدا کردند و در جادّه افتادند، محو جادّه میشوند و خدا را فراموش میکنند. در حالی که عاشق در همه حال به یاد معشوق است و زرق و برق او را غافل نمیکند.
و این چنین جواب رد گرفتم.
این مدل داستان برای متوسطه دوم چطوره؟